تبليغاتX
خالی از هیچ و پر از همه چیز...

خالی از هیچ و پر از همه چیز...
خدایا سرم را بر روی شانه ات بگذار تا همه بدانند که"همه چیز"زیر سر من است!
قالب وبلاگ

"ای حسین آنقدر تناوری و بلند که هنگام نگاه به تو کلاه از سر کودک عقل فرو می افتد."

 

[ چهارشنبه 1390/04/29 ] [ 12:10 PM ] [ خودم ]

من نه عاشق هستم

و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم هستم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد

من نه عاشق هستم و نه دلداده به گیسوی سیاه و نه آلوده به افکار پلید

من به دنبال نگاهی هستم که مرا از پس دلدادگی می فهمد..

[ یکشنبه 1391/02/03 ] [ 9:33 PM ] [ خودم ]

 فرصت محرم و صفر هم تمام شد و من ...

آخرین روز صفر است و من دلم تنگ محرم!

چه زود دیر شد.آقا ببخش!

ماندم به عذای مصطفی گریه کنم یا بر دل خون مجتبی گریه کنم از این سه دلی درم بیاور ای اشک بگذار به غربت رضا گریه کنم

دل خودم نوشت:

آقای من امام رضا دیگه دلم تنگ شده...  4 سال در کنار تو بودنم رو  خودت امضا کن !

[ سه شنبه 1390/11/04 ] [ 9:35 AM ] [ خودم ]
کاش سرم را بردارم

 و برای هفته ای در گنچه ای بگذارم و قفل کنم

در تاریکی یک گنجه خالی!...

روی شانه هایم جای سرم چناری بکارم

و برای هفته ای در سایه اش آرام گیرم...

[ شنبه 1390/11/01 ] [ 2:35 PM ] [ خودم ]

لبخند بزن!

بدون انتظار پاسخی از دنیا

و بدان روزی دنیا آنقدر شرمنده ات خواهد شد

که بجای پاسخ به لبخند هایت به تمام سازهایت خواهد رقصید...


[ پنجشنبه 1390/10/08 ] [ 11:33 AM ] [ خودم ]
کویر تفته با نام محمد(ص)

رشک گل های بهاری شد

غدیر از اشک آدم در شب هستی

غدیر از عشق جاری شد

فروغ آفتاب وحی

حضور ساقی کوثر 

علی(ع)در سایه سار دست پیغمبر

قرار رفته از دل ها

دوباره آمد و مهمان جان ها شد

تبسم بر لب هستی شکوفا شد

امیرالمومنین آمد

امانت را امین شد                                          "مصطفی محدثی خراسانی"

 آنان که علی را خدا میدانند کفرش به کنار عجب خدایی دارند!

عید همگی مبارک..

[ سه شنبه 1390/08/24 ] [ 8:57 AM ] [ خودم ]
هدیه ای ست از طرف خدا برای گول زدن کودک درونم.برای اینکه عذاب انتخاب نکردنم را کم کند ویا شاید عذاب و اثباتی است تا نشانم دهد  که هنوز هم انتخاب نکرده ام ...

با وجودی که انتخاب من چیزی را تغییر نخواهد داد اعلام می کنم وثابت می کنم که انتخاب کرده ام و این هدیه ای بود برای آرامشه ...!!!


[ سه شنبه 1390/08/10 ] [ 7:21 PM ] [ خودم ]
مهر که رفت استرس اومد!خداحافظی و سلام این دوتا بهم گره خورد!

به قول دبیر عزیز شیمی مهر که تموم شدسال تموم شد...

سال تموم شد و من هنوز...


دلمـ می خواست این راه رو روزایی که چند تا راه داشتمـ انتخاب می کردمـ.اونوقت شاید انتخاب کرده بودمـ ...

خدایا !!!

[ یکشنبه 1390/08/01 ] [ 7:13 PM ] [ خودم ]

هرجا چراغی روشنه          از ترس تنها بودنه

ای ترس تنهایی من          اینجا چراغی روشنه

"روزبه"

خودم نوشت:صرفا چون به نظرم خیلی با معنا و زیبا اومد نوشتم.ناینا گفت این حیفه ! از بعداز این  به قولم عمل کنم و شاد بنویسم عین خودم!خودم همیشه شبیه اینم : )

‍ ‍‍‍پ ن:ولی خداییش الان پیش هرکی باشی تنهایی ...


[ جمعه 1390/07/29 ] [ 6:29 PM ] [ خودم ]

سبک شدم چون از هیچ خالی شدم.این روز ها پر از همه چیزم.خالی از هیچ و پر از همه چیز... چه لذتی!!!!

آدم های دنیای من تنها فعل هایی را صرف می کنندکه برایشان صرف دارد آدم های دنیای شما چطور؟



[ چهارشنبه 1390/07/20 ] [ 9:54 PM ] [ خودم ]


کسی قدم به حرم بی مدد نخواهد زد

بدون واسطه دم از احد نخواهد زد

گدای کوی رضا شو که این امام رئوف

به سینه احدی دست رد نخواهد زد

آقای من .سرورم تولدت مبارک...

خیلی خیلی ویژه عید همگی مبارک...


[ شنبه 1390/07/16 ] [ 10:16 AM ] [ خودم ]

خودم صدای درون خویشتن را می شنوم که گویی من خموشم و آشنایی در ضمیر من بیدار نشسته و مرا از کجروی هایی که در پیش دارم بر حذر می دارد و ثبت می کند و به آوای بلند خبرم می کند که"هان ای به اختر ستاره گم کرده به کجا می روی بازگرد ..."

به خوش آمدن آتش بازی می کند

 و به خرمن عمر آتش اندوزی

دست هایم بی اختیار بر روی صفحه کاغذ می لغزد و تپش قلبم را به صدای بلند نمایان می کند دیگر فکر هیچ چیز را نمی کنم جز اینکه...     "خدا"

(چقدر عجیب است که یک نقطه پایان یک جمله ی نوشته شده را می رساند و سه نقطه پایان بی نهایت جملات نوشته نشده را)

[ پنجشنبه 1390/07/14 ] [ 7:53 AM ] [ خودم ]
روز عجیبی بود این دیروز!

روزی که روز بزرگی بود.(منظورم میلاد نور دیده امام رضاست)

شاخ درآوردم اصلا فکرش رو هم نمی کردم که چنین اتفاقی روزی بیفته!فهمیدم که خیلی ها مثل من با تقریب حساب می کنن.وای خدا!! عقل کم آورد...

[ جمعه 1390/07/08 ] [ 11:33 AM ] [ خودم ]
چه معصومانه می خندی و کود کانه نگاه می کنی 

تو پاکترینی و فرشته از چشمانت فرو میریزد

پاکی و اصالت از شاخسار خاندان معصومت ریشه می گیرد

پاکی تو که معصومه نام گرفته ای و مریم اهل بیتی و کریمه آسمان و زمین

میلادنور دیده رضا.کعبه دل ها حضرت معصومه علیها السلام مبارک و خجسته باد!

ممنون از عبرات.!

[ پنجشنبه 1390/07/07 ] [ 7:35 AM ] [ خودم ]

اگر پیاده هم شده است سفر کن در ماندن می پوسی!!!

"دکتر علی شریعتی"

خودم نوشت: اما من الان دارم می پوسم!بعد از سفر...

[ دوشنبه 1390/06/28 ] [ 11:18 AM ] [ خودم ]
دیگه از این که بخوام به حاشیه برم و مثل همیشه سر بسته حرف بزنم خسته شدم.

خیلی حرف دارم که بخشیشون اینجا جایی ندارن و بخشی هم فرصت برای نوشتنشون ندارم.کلی خاطرات به یادموندنی از این سفر که هرگز فراموش نمی شن.از همین الان هنوز نرسیدم دلم دوباره تنگ شده!!!...

الان.همین الان توی این لحظه دلم می خواست گنبد امام رضا توی چشمام نقش می بست و هرچی دلم می خواست می گفتم آره از همین جا هم میشه  گفت اما اینجا حتی برای بغضی که خیلی وقته هست و از دیشب تا حالا سنگینیش هزار برابر شده همه دلیل می خوان اما اونجا برای اشکامون هم کسی دلیل نمی خواست.

دیشب توی مراسم که برای خیلی ها خیلی مهم بود یه چیزی یا شاید یه کسی گلوم رو فشار میداد مثل الان نمی دونم به خاطر خودم و این خداحافظی بود یا نبودن کسایی که اگر بودن شاید همه چیز فرق می کرد اونایی که به قول دختر دایی سه سالم رفتن پیش خدا...!

این همه سال سر کلاس ریاضی نشستم همیشه با تقریب حساب کردیم هیچ وقت فکر نمی کردم که چند سانت کم و زیاد اینقدر اهمیت داشته باشه برا خیلیا اما من هنوزم به تقریب کلاس ریاضی اعتقاد دارم...

هیچ وقت فکر نمی کردم که اینقدر نشونه همه جا باشه و بازم انکار روی انکار!

فکر می کنیم تا کی فرصت داریم تا حرفامون روبزنیم؟

[ دوشنبه 1390/06/28 ] [ 10:46 AM ] [ خودم ]

یه روز یه ترکه، یه رشتیه و یک لره...

یه روز یه ترک

اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان.. ؛

خیلی شجاع بود، خیلی نترس.. ؛

یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد

جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد،

فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو

برای اینکه ما یه روزی تو این مملکت آزاد زندگی کنیم

 

 

یه روز یه رشتیه...


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 1390/06/16 ] [ 0:3 AM ] [ خودم ]
چه مسخره است یا که چه پیچیده ستیز و تفاوت میان عقل و احساس... نه؟

با عقل می پذیرم اما در همین لحظه احساس پا برهنه می پره وسط میدان،نفس نفس می زنه انگار که تمام مدت در طول این تفکر درست و منطقی خیلی تند می دویده تا برسه و همه چی رو خراب کنه و دوباره نقطه سر خط...

عقل می گه هر کسی بهترین می خواد،بچه و کودک نمی خواد بزرگه کودک هم نمی خواد حتی کودک بزرگ نمی خواد،بزرگ بزرگ فقط،... فقط!!!(عقل بنده،شما حقتونه مثل خودتون فکر کنید)

اما احساس میگه نمی فهمم!مهم نیستن این چیزا!!! و در آخر من،من می گم هردو درست می گید اما در این مورد ،در این جا،این موضوع و این فرد عقل...! عقل را ترجیح می دهد و این درست ترین کار ممکن است!

پس من،دوباره من هم می گوید: پس چرا من انتخاب نکنم این درست ترین را؟ هان؟؟؟

می خواهم که انتخاب کنم این درست ترین را   و اما احساس...

در تکرار دوباره و دوباره این کلمه هر بار به این می اندیشم که آیا احساس است؟بهتر بگویم احساس درستی است؟و یا همان کودکیه بزرگه کودک....؟!!!

ترکید این بغض یا که نه؟!

چون شوق دیدار حرم پوشاند این بغض را،نه،آفرید جدیدترش را... خلاصه که فراموش شد آن بغض قدیمی و فرصت ترکیدن..

اما آیا به پایان می رسد این انتظار؟؟؟...

 

[ چهارشنبه 1390/06/02 ] [ 11:36 PM ] [ خودم ]

برونم را درونی مرحمت کن

تب خورشیدگونی مرحمت کن

دلم از دست عشق و عقل خون شد

خداوندا جنونی مرحمت کن...!

[ پنجشنبه 1390/05/27 ] [ 0:17 AM ] [ خودم ]
سلام بر لحظه‏هایی که تو را آوردند!
سلام بر لب‏های رسول اللّه‏ که میلاد تو را به درگاه پروردگار، سبحه گفت و نام یگانه‏ات را از دست جبرئیل گرفت و در گوش عصمتت زمزمه کرد!
سلام بر لبخند سرافراز علی علیه‏السلام ، که در طلوع تو اتفاق افتاد!
سلام بر تو، امامتِ فردای پس از علی!
سلام بر تو، شباهتِ بی‏شائبه محمدی!

سلام بر اقیانوس کرامت و سخاوتی که از دامان «کوثر» و «ابوتراب» برخاست.

"با تشکر از ارزیاب عزیز"

عیدتون مبارک...




[ سه شنبه 1390/05/25 ] [ 8:41 AM ] [ خودم ]
کلاغی در ذهن من است

پاره سنگی در دستم 

از خودم می ترسم...

"ایرج کریمی"

[ جمعه 1390/05/21 ] [ 11:35 PM ] [ خودم ]

 


سه نفر برای خرید ساعتی به یک ساعت فروشی مراجعه میکنند.

قیمت ساعت ۳۰ هزار تومان بوده و هر کدام نفری ۱۰ هزار تومن پرداخت میکنند

تا آن ساعت را خریداری کنند…

بعد از رفتن آنها ، صاحب مغازه به شاگردش میگوید قیمت ساعت ۲۵ هزار تومان بوده.

این ۵ هزار تومان را بگیر و به آنها برگردان

شاگرد ۲ هزار تومان را برای خود بر میدارد

و ۳ هزار تومان باقیمانده را به آنها برمیگرداند.

نفری هزار تومان

حال هر کدام از آنها نفری ۹ هزار تومان پرداخت کرده اند . که ۳*۹ برابر ۲۷ میشود

این مبلغ به علاوه آن ۲ هزار تومان که پیش شاگرد است میشود ۲۹ تومان

هزار تومان باقیمانده کجاست ؟

[ پنجشنبه 1390/05/20 ] [ 5:41 AM ] [ خودم ]
از دیدنشان اشك خواهید ریخت!
 

عكاس رویترز كه لحظه لبخند كمرنگ مادر سومالیایی و امید او برای بهبودی فرزندش تا مرگ كودكش در اثر قحطی و بیماری را به تصویر كشیده است، این عكسها را یكی از تاثرآورترین عكسهایی عنوان كرده كه تا كنون گرفته است...

حتما ببینید:


ادامه مطلب
[ یکشنبه 1390/05/16 ] [ 7:25 PM ] [ خودم ]
دوست داشتم

 

دوست داشتم خبر خوشحالی رو من بدم،خواستم صدای خنده دوستم رو اول از همه

خودم بشنوم!شنیدم اما گریه بود،سنگینی بغض بود... دلم سوخت!

البته فردای من است امروز او!!!

خدا کنه نخونه اما هیچ وقت فکر نمی کردم انقدر برام مهم باشه وقتی مهم نیستم.

اما هنوزم جای امیدواری هست مثل همیشه...

[ جمعه 1390/05/14 ] [ 8:45 PM ] [ خودم ]
دوباره دلم نا آرام،دوباره دوراهی ،دوباره... دوباره...

امروز خمیازه،دیروز احترام،فردا نمی دانم...

کاش طول و عرض ها تغییر می کردند.کاش مهم نبودند این اعداد و ارقام.جایشان کجاست در این زندگی؟

کاش این فاصله را می شد نادیده گرفت کاش آسانسور را می شد دید برای عبور از فاصله این طبقات،کاش نبودند این طبقات بی معنای معنادار...

کاش نشانه ای بود،برای قوت قلب!!

تپش قلب است یا... ؟از داروست یا...؟

درست یا غلط نمی دانم فقط امیدوارم!!

 

رازی دعوام نکن خودم زیاد این کارو کردم دوست ندارم تکراری باشی!

 بعدا نوشت:نه نمی خوام که امیدوار باشم.دلم آرام،فقط یک راه...

[ چهارشنبه 1390/05/12 ] [ 11:56 PM ] [ خودم ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

هر لحظه حرفي در ما زاده مي‏شود
هر لحظه دردي سر بر مي‏دارد
و هر لحظه نيازي از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش مي‏کند
اين ها بر سينه مي‏ريزند و راه فراري نمي‏يابند
مگر اين قفس کوچک استخواني گنجايش‏اش چه اندازه است؟
آن روز که همه به دنبال چشم زيبا هستند، تو به دنبال نگاه زيبا باش
"دکتر علی شریعتی"
امکانات وب